تبليغاتX
سه رنگ - این من نا اهل - روز بلاگستان فارسی
گاهی می ترسم. از اینکه پیر شوم و بی هیچ اتفاقی بمیرم. از اینکه دلم به آینده خوش نباشد. دلم خوش نباشد که اگر زندگی این روزهایم مسخره است ، روزی درست می شود همه چیز. دلم به هیچ چیز خوش نباشد.

بشوم پیر مردی که موهای اندکی که برایش مانده را حال ندارد شانه کند. چانه اش مدام می حنبد چون دندانهایش ریخته و همیشه جای خالی آنها را توی دهانش حس می کند.

می ترسم پیر که شدم ، مرض دیوانگیم درمان شود و دیگر نتوانم با خندیدن دختر بچه ای در خیابان ، کیفور شوم! دیگر نتوانم رویای زن گرفتن و بچه دار شدن را توی مغزم مزمزه کنم و با خنده ای احمقانه بگویم : چقدر همه چیز خوب است!

می ترسم پیر که شدم ، نتوانم با هیچ کدام از قهرمان های فیلم های تخیلی ، هم زاد پنداری کنم! این یک فاجعه است.فاجعه!

می ترسم بشوم مثل همین پیرمردی که توی اتوبوس ، کنارم نشسته و وقتی می بیند کتاب نیکولا کوچولو را در دست گرفته ام و مطالعه می کنم بدون اینکه سعی کند تعجبش را پنهان کند ، از من می پرسد : کتاب بچه هاست؟

و من میگویم : آره. و کتاب بزرگتر هایی که نمی خواهند باور کنند دیگر بزرگ شده اند.

آرام می خندد و می پرسد : اهل کجایی؟

آن رگ نیکولا کوچولویی ام گل می کند و می زنم به آن راه تا بیشتر متعجبش کنم. می گویم : اهل نیستم. نا اهلم آقا نا اهل. به بیراهه می کشانمت اگر غافل شوی. بدنام می شوی که با من بنشینی. من اهل نیستم.

نمی توانم جلوی خنده ام را از دیدن چهره ی بی نهایت متعجبش ، بگیرم. می خندم ولی ناگهان خنده ام را قطع میکنم. اگر مثل او پیر بشوم چه؟

***

چیزی از من گم نمی شود. از دست نمی رود. فراموش نمی شود. لحظه های عمر. سالهای زندگی و فراز و نشیب هایی که کشیده ام و خواهم کشید. با خودم می گویم : خدایا کاش تو وبلاگ را خلق کرده بودی تا الان از تو تشکر می کردم نه از بنده ی تو!!!

می دانم وبلاگم سالهای سال زنده خواهد ماند. به قول شاملو : حتی روزی که دیگر نباشم!

پ.ن : امروز 16 شهریور روز بلاگستان فارسی است. روز بلاگستان فارسی هر سال ، از این به بعد ، یادم می ماند که به خودم چه قولی دادم


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 16:42 توسط سه رنگ |