حسش نیست، مدتهاست که حس کاری نیست. نه ساز زدن ، نه خاندن ، نه نوشتن نه حتا فکر کردن. یعنی چنین چیزی طبیعیست؟ یعنی آدم همیشه ممکن است یکدفعه کم بیاورد؟ فکرش را بکن. حس کار فرهنگی هم ندارم...
حسش نیست. دلم زندگی آسان میخاهد. یک جور بی تفاوتی نسبت به همه چیز. نسبت به مردم ، دیگران و حتا گاهی ترس از آنها. دلم شعار میخاهد "زنده باد خلیج فارس" "زنده باد زنان هم میهن ما" "ما ایرانی ها مستحق..." از این دست...
حسش نیست. از همان وقتها که خیلی بچه تر بودم حس خیلی چیزها نبود. یکیش جوش زدن برای زندگی و چیزهای مهم. یکیش جوش زدن برای غیرت و چیزهای مربوط به آن. همیشه قیافه ی آدمهای خیلی غیرتی در نظرم شبیه ترب بود. حالا چرا ترب؟ نمیدانم...
حسش نیست که یک عالمه موضوع توی ذهنم را مدیریت کنم و بپردازم و بنویسم. شاید اگر منطقی تر باشم و کمی رک ، باید بگویم تخمم نیست که برای کسی چیزی بنویسم. احتمالن دچار نوعی بیماری شده ام. شاید هم نه. دلم میخاهد یک نفر باشد و من هی بگویم و او تایپ کند. بعد خودش درستش کند و بگذارد یک گوشه...
حسش نیست که آسان بگیرم زندگی را. یا سخت. اصلن حسش نیست که بگیرم زندگی را. نمیدانم پیش خودتان چه فکری میکنید که البته مهم هم نیست. اما اسم این گشادی نیست. یک جور بی تفاوتیست. بی تفاوتی نسبت به دنیایی که هیچ ارزش و اهمیتی برای تو قائل نیست. بودن یا نبودن تو هیچ تفاوتی برایش ندارد. چرا باید برای چنین دنیایی و قوانین موجود در ان تره خرد کنم؟
حسش نیست. یک بار که بچه بودم حسش بود. همان بار هم موتور کوچولوی اسباب بازیم را برداشتم و میخاستم بروم ده خودمان. سه سالم بود شاید. مادرم وقتی یکی از سه چرخ موتور کوچولویم روی آسفالت اتوبان بود دستم را گرفت. احتمالن خوراک ماشین ها میشدم. مثل این پشه ها که به هواکش جلوی ماشینهای آن وقتها گیر میکردند و له و لورده میشدند. آن روز تنها باری بود که حسش بود...
حسش نیست. حس همین نوشتن هم نیست. تنها دغدغه ایست برای نوشتن. چیزی شبیه ادرار بعد از خاب. حال نمیدهد. اما باید کرد. از روی بیچارگی مینویسم. گاهی شاد میشوم. گاهی غمگین. گاهی هم بی حس...
آن وقت هی تکرار میکنم. هی .هی...
امسال نرفتم سر قبر مادربزرگ. همین است دیگر ، خاک مرده سرد است. ما هم یک روز پدربزرگ میشویم و میمیریم آن وقت چند سال که بگذرد کسی سر قبر ما هم نمی آید. نه ، چند سال هم نه. ما ها خیلی جوانهای باوفایی بودیم که همین چند سال را رفتیم سر قبر گذشتگانمان. آخ که چقدر دلم میگیرد. اصلن حسش را ندارم که مرگ عزیزان را تحمل کنم. پدر ، مادر ، مادربزرگ ، فکر میکنم اگر همینطور مثل بچه ی آدم زندگی کنم و خودم را در معرض هیچ خطر کشنده ای قرار ندهم نهایتن آن قدر زنده میمانم که مرگ همه ی اینها را ببینم. آخ که زندگی چقدر چیز داغان و لهی است.
دستمال را برمیدارم و میگذارم روی بریدگی. اینطوری که بند نمیآید. از این بریدگی های سوسولی نیست. بریدگی درست و درمانیست. پدر و مادر دار. حتا این پرزهای دستمال کاغذی میتواند بدترش کند. همین دستمال ها که توی چین با آشغال تولید میشود.
خدایا ، ازت انتظاری ندارم ، فقط یک لحظه وجود داشته باش و کلن چین را shift+delete کن و بعد دیگر وجود هم نداشتی به تخمم.
آن سال که رفته بودیم مشهد خیلی جالب بود. هرگز فکر نمیکردم دیگر هرگز خانواده را چنین صمیمی نمیببینم.
که ندیدم.
ما بدبخت بیچاره ها همیشه هشمان گرو نهمان است. یک جور قرار و قانون دنیوی شده است. فرقی هم ندارد این دنیا باشد یا آن دنیا. مثلن شما تصور کنید هرگز کسی از صدام یا هیتلر میپرسد که چرا نماز نخانده؟ یا روزه نگرفته؟ یا چرا خدا را عبادت نکرده؟ نه جانم. آنها مستقیمن میروند جهنم. البته که ما هم میرویم جهنم. اما همان اول کاری که نمیفرستند. بلکه اول کاری دو سه تا فرشته ی مسخره ی کودن را میفرستند سراغمان برای بازجویی. بعد حتا به اینکه "آن بار که شک داشتی وضو داری یا نه چرا نماز خاندی " هم گیر میدهند. یعنی سوالات مسخره و کسشر. بعدش هم میفرستند همان جهنم و آن وقت میبینیم همه ی جا خوب ها را صدام و هیتلر گرفته اند و ما یا باید برویم توی دسته ی صدام یا دسته ی هیتلر. یا علیه هر دو بجنگیم و بمیریم.
بلند میشوم و دستم را زیر شیر آب میگیرم. شیر آب سرد. اما نه ، افاقه نمیکند. این دست ، دیگر دست بشو نیست. نکند از کار بیفتد و دیگر نتوانم ساز...
سازمان سنجش نتیجه ها را اعلام نکرده. دوست ندارد بکند. من همچنان منتظرم که بیایند دم شرکت بگویند "آقای قربانپور ، شما قبول شده اید ، بیایید با ما برویم" بعد یک مرد سیاهپوست بیاید و دو دستش را باز کند و توی یکی قرص قرمز باشد و یکی قرص آبی! اسم مرد هم باشد "دامبلدور"
چه ترکیبهای مسخره ای...
خونم بند نمی آید. نباید هم بیاید. خون که بند نمی آید! خون وقتی شروع میشود به ریختن ، میریزد تا تمام شود. دنیا تمام شود. قصه ی قابیل را که شنیده اید؟ همان خون اول بود. حالا دیگر بند نمی آید تا دنیا تمام شود.بعد یک هفته طول میکشد تا جای زخم خوب شود و حدود سه ماه طول میکشد تا محو شود.
در برخی موارد دیده شده جای زخم تا ابد میماند. بله ، جای زخم تا ابد میماند. اصلن معنی کلمه ی "زخم" در زبان تموبیلی که وجود خارجی ندارد و ساخته ی ذهن خودم است میشود همان "دائم و همیشگی و نامیرا"
به دور و برم نگاه میکنم. باید از کسی کمک بخاهم. اما کسی نیست. همیشه همین است. هر وقت کمک میخاهی کسی نیست. و وقتی میخاهی کسی نباشد همه میگویند "عزیزم کمک نمیخای؟"
نه نمیخام. برو گم شو...
خون بند آمده . زخم عمیق نیست. فعلن بی حس است. بعدن گز گز خاهد کرد. رویش را کمی پنبه میگذارم و چسب میزنم. باید بروم. کلی از کارهای مانده...
آه ، باز یادم رفت ، میخاهم تو باشی و من. روی این صندلی ها که پایه ی گرد دارد بنشینم. مدام چای بخورم یا کتاب بخانم. همیشه هم زمستان باشد و شومینه هم روشن. همیشه شب باشد. یا نه ، عصر هم خوب است. عصرهای بیکار بودن ، کنار یار بودن ، دست کمی از شب ندارد! بعد تو بافتنی ... نه، خیلی کلیشه ایست ، تو یک کار جالب کنی ، مثلن گیم کنی، نه از گیم خوشت نمی آید ، میتوانی مثلن فوتبال ببینی یا یک چیز دیگر که خوشت بیاید و بتواند ساعتها وقتت را پر کند. من هم هر چند دقیقه با استرس سرم را برگردانم و نگاهی به تو بیندازم و آرام بگیرم و باقی کتاب را بخانم.
میخاهم تو باشی و من. پیر باشیم مهم نیست. چند تا بچه و نوه. حقوق بازنشستگی. من و تو و آرامش. هر روز غروب به هم نگاه کنیم و بگوییم امروز هم نیامد. منظورمان هم مرگ باشد. بعد یک روز بیاید چه؟ نه نه. بی خیالش. من باشم و تو باشی و آرامش. مهم نیست بعدش چه میشود. موهایمان مثل پوستت سفید شده باشد. خنده هایت هنوز قشنگ باشد و از ته دل. بعد من صدایت کنم "دختر" تو بگویی "هَن"
میخاهم تو باشی ، من دیگر نباشم. مهم نیست که اذیت بشوی. نمیتوانم این چیزها را که نوشتم ، پیر که شدیم ، تصور کنم و تو نباشی.
اگر تو هم مثل من نمیتوانی ، دیگر مشکل توست...
لحظه هایی که دوست داری بروی روی تراس ، نه نه ، تراس خوب نیست، بروی روی ، اصلن چرا روی؟ بروی یک جایی که باد نیاید ، بعد سیگار بکشی. اما سیگار کام آدم را تلخ میکند. تازگی ها میگویند برای سلامتی هم مضر است! هه. سلامتی! سلامتی؟ از چه حرف میزنم؟ کدام سلامتی؟ دقیقن کجای این دنیا سلامت است؟ آدمهایی که بی هیچ دلیلی هم را میکشند؟ مردمی که بی هیچ دلیلی هم را نمیکشند؟ مردمی که بی هیچ دلیلی هر کاری میکنند و نمیکنند؟ یا مردمی که فکر میکنند حق با آنهاست؟ واقعن عجیب است. چطور ممکن است دو دسته آدم با هم در جنگ باشند و هر کدام فکر کنند حق با خودشان است؟ آیا مفهومی احمقانه تر از حق (همان حقی که آنها از آن دم میزنند) وجود دارد؟
لحظه هایی هست توی زندگی ، مثل وقتهایی که مینشینی مقابل دوربین یک عکاس تا عکست را بیندازد. همان چند ثانیه که هیچ کس حرفی نمیزند و همه ی جهان منتظر است تا انگشت عکاس فشار داده شود. لحظه هایی شبیه وقتی که نشسته ای تا آرایشگر موهایت را کوتاه کند و چند ثانیه حواسش میرود سمت کنترل تلویزیون ، لحظه های بی تفاوتی و بی کاری. لحظه هایی پر از فکرهای بی دلیل و بی مقدار. لحظه هایی پر از عمق و سطح. لحظه هایی پر از انتشار هزاران ترانه ی بی صدا توی ذهن. لحظه هایی که آدم عمیق میشود.
تنها در این لحظه ها ، آدمها را میتوان دوست داشت!
بله دوستان آقای علی محمد قلی ها مدیر متروی تهرانو میگم که با حکم سردار خلبان مدیر عامل مترو شده!!!

هر روز زیادتر شود
رشد کند
کتابی که هر روز بیشتر ذهن مرا درگیر کند
کتابی که چیزها بیاموزد
کتابی همیشگی
کتابی که مدام باز شود
بسته شود
و بیاموزد
چشمهایت
دومی
سومی
سومی
سومی
:)
2 - آرد برنج حاصل از خورده ریز ها و برنجهای فرسوده و کرم خورده و فاسد و پلوهای اضافه ی همه رستورانهای کشور را جمع میکنند و همه را تبدیل به پودر میکنند و بعد توی دیگهای بخار نیروگاه اتمی بوشهر به مدت دو هفته میپزند و بعد خمیر سفید به دست آمده را با دستگاه های حرفه ای قالب گیری که از این همه شرکت ماکارونی سازی ِ ورشکسته باقی مانده ، تبدیل به حجمهای ریز ِ اندازه ی برنج میکنند
3 - آب و کمی اسید را با نوعی اسفنج صنعتی چرب و رنگ قرمز به هم در قالبهایی گرد و یک اندازه میریزند و با چوب باقی مانده از کارخانه کبریت سازی یک دکمه هم ته ان فشار میدهند
این سه مورد به ترتیب کباب کوبیده و برنج و گوجه را تشکیل میدهد. اینها را همینطوری توی ظرفهای آلومینیومی که از آب کردن حلبهای روغن به دست آمده میگذارند و همه را با هم توی فرهای بزرگ کمی گرما میدهند و میشود چلوکباب کوبیده. همین کوبیده ای که میدهند ما بیچاره ها بخوریم.
حالا من مدتی خیره ماندم به این مترسک ِ چلوکوبیده. بعد قرچ قروچ نان خشک شده با نیمروی بدون روغن در ظرف نچسبی که تمام روکشش رفته را به آن ترجیح دادم.
آندره ژید عزیز باید بیاید این کوبیده ی ما را ببیند و درباره مائده های زمینی(پ.ن) اش تجدید نظر کند!
پ.ن : از جهت معنی ؛ مائده = سفره
پس نوشته : با شلیک هوا به آب ِ معمولی ، آب گازدار به دست می آورند. سپس با طعم دهنده های بسیار قوی و ایجاد واکنش هایی عجیب که آب را تبدیل به شکر صنعتی میکند آن را شیرین میکنند. سپس دو سه تا لنگ حمام را توی آب میخیسانند تا رنگ پس دهد و رنگ به دست آمده را که متمایل به نارنجیست به آب شیرین شده اضافه میکنند. میشود نوشابه!
مسلمن ترجیح میدهم که ننویسم ماست را چطور تولید میکنند...
از بهمن 87 تا حالا تلویزیون ندیدم. ینی نه اینکه بیاین حالا گیر بدین ینی نه فوتبال دیدی نه برنامه ی علمی نه اخبار نه هیچی. خوب گذری ممکن بود ببینم. اما هرگز نشد دست ببرم به کنترل تا روشن کنم ببینم چی نشون میده. ینی تماشاگر تلویزیون نشدم. آره گاهی شد داشتم رد میشدم از جلوش دیدم یه چیز جالبه نشستم چن دقه. گاهی شد بابام صدام کرد که برم ببینم رفتم دیدم. اونم در حد چن دقیقه. اما به طور کلی و معنایی از بهمن سال 87 دیگه تماشاچی تلویزیون نبودم. نه فقط تلویزیون ایران. بلکه حتا شبکه های دیگه. من فیلم میبینم فقط. و خبرها رو میخونم. و بعضی برنامه های مهم رو از اینترنت دانلود میکنم و میبینم. من به تلویزیون هیچ علاقه ای ندارم و خوشحالم از این بابت. خوشحالم که معتاد و وابسته ش نیستم. خوشحالم که میتونم در زندگی آیندم توی خونه ای زندگی کنم که تلویزیون توش نباشه. اما به جرات میگم اگه فقط 30 درصد ، نه نه ، زیاده ، 20 درصد ، فقط 20 درصد ِ برنامه های تلویزیونهای مختلف ، همه ی تلویزیونهای همه ی شبکه ها رو عرض میکنما ، به زیبایی و منحصربه فردیِ این 20 و خورده ای قسمت ِ کلاه قرمزی باشن که توی عید پارسال و امسال پخش شد ، اونوقت حتمن میرم یه تلویزیون گنده و خوب میخرم. با یه دست مبل راحتی که بذارم جلوش!
پ.ن : چقدر این حمید جبلی و ایرج طهماسب رو دوست دارم :)
پ.ن : تازه من نسخه دانلود شده ی بی کیفیتش رو دیدم.
بله ، شرکتهایی هست که آدم را می برد دو سه روز در شهری که مثلن قرار است یک مسابقه فوتبال مهم برگزار شود میگرداند و جاهای دیدنی را نشان میدهد بعد روز بازی هم میبرد استادیوم تا بازی را ببینیم و بعد بر میگرداند به خانه و کاشانه. دمشان گرم. البته به شخصه خودم به مقوله ورزش علاقه ای ندارم و ترجیح میدهم نه در مقام ورزشکار و نه در مقام تماشاچی برای آن خرجی نکنم. اما چه میدانید شما. گاهی آدم برای بر آوردن یک آرزوی ته دلی ، یا یک رویای دیرینه ، یا یک هدیه ی زیرپوستی ، یا یک سورپرابز عاشقانه ، چه کارها میکند! فرهاد برای شاد کردن معشوقش کوه کند. یک مسافرت بردن برای دیدن یک بازی توی استادیوم که چیزی نیست...
پ.ن: اگر توی استادیومهای این مملکت هم زنها را راه میدادند خوب بود
خیلی سخت است که در جهان واقعی بتوانی به دیگران نزدیک شوی. اما تکنولوژی و مفهوم ارتباط مجازی کار را راحت میکند. خیلی دلم میخاهد یادداشت مفصلی در این باره بنویسم. از دیالوگهای بسیاری که درباره جامعه های مجازی سر میگیرد. مثل همین فیس بوک یا فرندز فید یا توئیتر. یا چه بسیار روابط و آشناییهایی که از اینجا سرچشمه میگیرد. یا حتا عشقهایی که از اینجا شروع میشود. شاید خیلی زود بنشینم و این یادداشت را بنویسم. اینکه چرا نسلی بیشتر ترجیح میدهند توی فیس بوک بگردند تا توی پارک. نسلی که دختربازی را جز در اینترنت انجام نمیدهد. تن به عشقهای پرشور نوجوانی نمیدهد و اولین پله های مسیری که آدم را به این همه تفاوت بین زن و مرد میرساند چند تا یکی توی فیس بوک میگذراند. تازه این تنها برخوردهای بین دو جنس است. در تجارت هم ، در هنر هم ، در هزار و یک چیز دیگر هم اوضاع همین است. اینکه چرا مردم همه جامعه ی واقعی را کنار گذاشته اند و زندگیشان را توی فیس بوک معنی میدهند. شاید مشکل فقط فیس بوک هم نباشد. کلن اینترنت و جامعه مجازی، که انسانها را از هم دور میکند. دوستیها را سطحی و سریع میکند. چیزهای مهم را بی اهمیت و چیزهای بی اهمیت را مهم جلوه میدهد.
باید بیشتر فکر کرد.
و بیمار اورژانسی
و بیمارستان
و چراغهای سقف راهرو
شبیه اتاق عمل
و خبرهای خوب دکتر
شبیه ملت منتظر و نگران
شبیه سلامتی است
این ماجرای شورانگیز ما
و چراغهای اتوبانی که به خانه ات میرسد
و آمدنت
و من
و تو!
شاید پیش خودتان بگویید در چنین شرایطی مطالب غم دار نمیتوان نوشت. اما طنز هم که میخاهم بنویسم باز نمیشود. شاید همین مطلبی که میخانید به نوعی طنز باشد. شاید هم نباشد و فقط یک مطلب معمولی بی پایه و اساس باشد. اما قبول کنید که آدم وقتی شاد است کمتر میتواند ذهنش را جمع کند و یک چیز به درد خور بنویسد. این شاید یک راز باشد یا یک قانون یا یک خصوصیت یا یک کرسی شعر!
اما این روزها دست و دلم به نوشتن نمیرود همیشه یا میخابم و یا میخورم یا میروم به گردش. (شما هم همیشه در گردش و خوشی) تازه زورم هم رسیده به یک بنده خدای عزیزی و هی گیر میدهم به او که "ترجمه کن" "ترجمه کن" "ترجمه کن" او هم میگوید "چشم آآآآقاااا"
خلاصه اینکه ما به غم محتاجیم!
اصلن تو بگو خود عید نوروز و صد سال به این سالها و تبریک بسیار را!
شیخ لبخندی زد و گفت "آدم استنفروموکلشیناکومینیکستیک گالضیلا بگیرد اما جو گیر نشود ! آن هم در این روزهای پایان سال که هیچ ربطی به نوروز و عید و شادی ندارد و هر کسی جوگیر میشود و عید را به این و آن تبریک میگوید!"
مریدان جملگی نعره زدند و سر به صحرا نهادند...
تقدیم به رضا یگانه
سال نهنگ دولت در دهان ملت!
یعنی کلی شور و شوق داری برای یک موضوعی بعد یکدفعه آن موضوع به نظرت احمقانه و چیپ میرسد. بعد دیگر ولش میکنی. بعد تر که میشود دوباره آن موضوع به نظرت مهم میرسد و پشیمان میشوی که چرا دیوانه شدی و به آن اهمیت ندادی
این را تازگی ها خودم کشف کردم. حالا خیلی مانده تا پزشک ها پیدایم کنند!
پ . ن : اما چیزهای مسخره ، خیلی بهتر از چیزهای خیلی مسخره هستند
یک آدم شکمو
شاید بشود گفت کاملترین تعریف کوتاهی که میتوانم از خودم بگویم همین است. من یک آدم شکمو هستم. اولین اتفاقی که باعث شد عمیقن به این موضوع پی ببرم در کودکیم بود. یادم است اولین سالی بود که ماه رمضان به یک سن معقولی رسیده بودم و به قول خودم روزه گرفته بودم. دومین یا سومین روز از ماه رمضان گذشته بود و من دو سه تا روزه گرفته بود. نزدیک ظهر چهارمین روز بود که از دست پدرم بسیار عصبانی شدم که چرا روزه نمیگیرد و من چرا مجبورم روزه بگیرم. اما آن وقتها روزه گرفتن در نظر من ریشه در مردی و استقامت و رادمردی داشت. 10 سالم بود شاید. بوی ناهار پدرم پیچیده بود توی کل فضای خانه. من تازه در کتاب علوم خانده بودم که "بو" چطور تشکیل میشود و وقتی بوی غذا به دماغم خورد به تک تک سلولهای غذا که بر اثر گرما وارد هوا شده و منتشر شده اند و به بینی من رسیده اند فکر کردم. دلم میخاست دهانم را باز کنم و یک عالمه از سلولهای غذا از راه هوا وارد دهانم شود!
ناهار پدرم که تمام شد از غذا یک تکه ران مرغ باقیمانده بود. خوب یادم است که من در اقدامی انتحاری و شجاعانه وقتی همه خابیدند رفتم سر ماهیتابه و تکه ران مرغ را با اشتها گذاشتم توی دهانم و چرخاندم و جویدم. شاید باورتان نشود ، پر عذاب وجدان ترین غذای تمام عمرم بود. تکه های سرخ شده ی مرغ ( که آن روزها چندان هم ماشینی نبود و هنوز طعم و مزه داشت) زیر دندانم له میشد و من لذت میبردم از این همه طعم خوبو دلنشین. بیشتر از هر وقت دیگری مرغ را در دهانم جویدم و از طعم آن لذت بردم اما در نهایت آن را ریختم توی سطل زباله. بله ، من روزه ام را باز نکرده بودم. چون هیچ غذایی از حلقم پایین نرفته بود. فقط غذا را جویده بودم! من عاشق طعم غذا بودم. از آن روز کارم همین بود که هر روز روزه میگرفتم و وقت ِ ناهار یک مقدار غذا را میجویدم و قورت نمیدادم تا روزه ام باطل نشود!
آن سال رمضان تمام شد و من بعدها فهمیدم که این راه اصلن درست نیست و بالاخره مقداری از غذا ناخاسته میرود پایین یا جذب زبان میشود ، اما این موضوع که من چرا این همه عاشق طعم هستم همیشه در ذهنم ماند. سالها گذشت ، من بسیار چاق شدم. در حدی که در یک دوره ی کوتاه از زندگیم ، گردن نداشتم. از زیر چانه ام شکم شروع میشد تا بالای... اما دست از خوردن بر نداشتم.
من هنوز هم همینم. البته بعد از خدمت و لاغری 19 کیلویی ام ، حالا دیگر خیلی بیشتر از قبل مراقب خوردنم هستم. سعی میکنم همیشه زیاد روی نکنم. حالا فقط 7 ، 8 کیلو اضافه وزن دارم. و این مقدار بسیار معقول است. در نظر من هیچ لذتی در دنیا بالاتر از خوردن غذای خوب نیست...
اگر بخاهم درباره نظریات و عقایدم در زمینه غذا و خوراکیها بنویسم شاید وقت کم بیاورم. اما همین را بدانید که شخصیت من بسیار وابستگی به شکمویی من پیدا کرده. اکثر دوستان نزدیکم میدانند که من به شدت شکمو هستم و یکی از مواردی که همیشه حسرت مرا برانگیخته میکند این آدمهایی اند که هر چه میخورند چاق نمیشوند. من معتقدم اگر قرار باشد همه در زندگی دیگری مجازات شویم ، ما چاقهای عشق غذا را باید بفرستند بهشت. هر چقدر هم که گناه کرده باشیم ، بخاطر همین موضوع در همین دنیا مجازات شده ایم!