تبليغاتX
سه رنگ
حسش نیست. راستش مدتیست حس هیچ کاری نیست. تمامش رودرواسی است. همین نوشتن ، ساز زدن. دلم میخاهد کاملن معمولی زندگی کنم و وقتی کسی سعی میکند موسیقی ای بنوازد فقط کیفش را ببرم. دوست دارم چند کیلو چند کیلو گوشت بخرم و فکر نکنم. دوست دارم نگران وضعیت معلمهای فرزندانم باشم. دوست دارم درباره اینکه مبلمانمان را باید عوض کنیم فکر کنم...

حسش نیست، مدتهاست که حس کاری نیست. نه ساز زدن ، نه خاندن ، نه نوشتن نه حتا فکر کردن. یعنی چنین چیزی طبیعیست؟ یعنی آدم همیشه ممکن است یکدفعه کم بیاورد؟ فکرش را بکن. حس کار فرهنگی هم ندارم...

حسش نیست. دلم زندگی آسان میخاهد. یک جور بی تفاوتی نسبت به همه چیز. نسبت به مردم ، دیگران و حتا گاهی ترس از آنها. دلم شعار میخاهد "زنده باد خلیج فارس" "زنده باد زنان هم میهن ما" "ما ایرانی ها مستحق..." از این دست...

حسش نیست. از همان وقتها که خیلی بچه تر بودم حس خیلی چیزها نبود. یکیش جوش زدن برای زندگی و چیزهای مهم. یکیش جوش زدن برای غیرت و چیزهای مربوط به آن. همیشه قیافه ی آدمهای خیلی غیرتی در نظرم شبیه ترب بود. حالا چرا ترب؟ نمیدانم...

حسش نیست که یک عالمه موضوع توی ذهنم را مدیریت کنم و بپردازم و بنویسم. شاید اگر منطقی تر باشم و کمی رک ، باید بگویم تخمم نیست که برای کسی چیزی بنویسم. احتمالن دچار نوعی بیماری شده ام. شاید هم نه. دلم میخاهد یک نفر باشد و من هی بگویم و او تایپ کند. بعد خودش درستش کند و بگذارد یک گوشه...

حسش نیست که آسان بگیرم زندگی را. یا سخت. اصلن حسش نیست که بگیرم زندگی را. نمیدانم پیش خودتان چه فکری میکنید که البته مهم هم نیست. اما اسم این گشادی نیست. یک جور بی تفاوتیست. بی تفاوتی نسبت به دنیایی که هیچ ارزش و اهمیتی برای تو قائل نیست. بودن یا نبودن تو هیچ تفاوتی برایش ندارد. چرا باید برای چنین دنیایی و قوانین موجود در ان تره خرد کنم؟

حسش نیست. یک بار که بچه بودم حسش بود. همان بار هم موتور کوچولوی اسباب بازیم را برداشتم و میخاستم بروم ده خودمان. سه سالم بود شاید. مادرم وقتی یکی از سه چرخ موتور کوچولویم روی آسفالت اتوبان بود دستم را گرفت. احتمالن خوراک ماشین ها میشدم. مثل این پشه ها که به هواکش جلوی ماشینهای آن وقتها گیر میکردند و له و لورده میشدند. آن روز تنها باری بود که حسش بود...

حسش نیست. حس همین نوشتن هم نیست. تنها دغدغه ایست برای نوشتن. چیزی شبیه ادرار بعد از خاب. حال نمیدهد. اما باید کرد. از روی بیچارگی مینویسم. گاهی شاد میشوم. گاهی غمگین. گاهی هم بی حس...

آن وقت هی تکرار میکنم. هی .هی...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:0 توسط سه رنگ |

لیوان را میگذارم سر جایش تا نظم آشپزخانه برگردد سر جایش و این یعنی لیوان ، نظم آشپزخانه است. بعد مینشینم روی صندلی تا کمی حالم جا بیاید. قطره های وحشی خون از دستم میچکد. دستم گرم شده است. نگاه میکنم به رد سرخی که از حرکتم توی آشپزخانه باقی مانده. به نظر نمیرسد چند قطره خون بتوانند این همه سلیطه بازی در بیاورند و همه جا را سرخ کنند.

امسال نرفتم سر قبر مادربزرگ. همین است دیگر ، خاک مرده سرد است. ما هم یک روز پدربزرگ میشویم و میمیریم آن وقت چند سال که بگذرد کسی سر قبر ما هم نمی آید. نه ، چند سال هم نه. ما ها خیلی جوانهای باوفایی بودیم که همین چند سال را رفتیم سر قبر گذشتگانمان. آخ که چقدر دلم میگیرد. اصلن حسش را ندارم که مرگ عزیزان را تحمل کنم. پدر ، مادر ، مادربزرگ ، فکر میکنم اگر همینطور مثل بچه ی آدم زندگی کنم و خودم را در معرض هیچ خطر کشنده ای قرار ندهم نهایتن آن قدر زنده میمانم که مرگ همه ی اینها را ببینم. آخ که زندگی چقدر چیز داغان و لهی است.

دستمال را برمیدارم و میگذارم روی بریدگی. اینطوری که بند نمیآید. از این بریدگی های سوسولی نیست. بریدگی درست و درمانیست. پدر و مادر دار. حتا این پرزهای دستمال کاغذی میتواند بدترش کند. همین دستمال ها که توی چین با آشغال تولید میشود.

خدایا ، ازت انتظاری ندارم ، فقط یک لحظه وجود داشته باش و کلن چین را shift+delete کن و بعد دیگر وجود هم نداشتی به تخمم.

آن سال که رفته بودیم مشهد خیلی جالب بود. هرگز فکر نمیکردم دیگر هرگز خانواده را چنین صمیمی نمیببینم.

که ندیدم.

ما بدبخت بیچاره ها همیشه هشمان گرو نهمان است. یک جور قرار و قانون دنیوی شده است. فرقی هم ندارد این دنیا باشد یا آن دنیا. مثلن شما تصور کنید هرگز کسی از صدام یا هیتلر میپرسد که چرا نماز نخانده؟ یا روزه نگرفته؟ یا چرا خدا را عبادت نکرده؟ نه جانم. آنها مستقیمن میروند جهنم. البته که ما هم میرویم جهنم. اما همان اول کاری که نمیفرستند. بلکه اول کاری دو سه تا فرشته ی مسخره ی کودن را میفرستند سراغمان برای بازجویی. بعد حتا به اینکه "آن بار که شک داشتی وضو داری یا نه چرا نماز خاندی " هم گیر میدهند. یعنی سوالات مسخره و کسشر. بعدش هم میفرستند همان جهنم و آن وقت میبینیم همه ی جا خوب ها را صدام و هیتلر گرفته اند و ما یا باید برویم توی دسته ی صدام یا دسته ی هیتلر. یا علیه هر دو بجنگیم و بمیریم.

بلند میشوم و دستم را زیر شیر آب میگیرم. شیر آب سرد. اما نه ، افاقه نمیکند. این دست ، دیگر دست بشو نیست. نکند از کار بیفتد و دیگر نتوانم ساز...

سازمان سنجش نتیجه ها را اعلام نکرده. دوست ندارد بکند. من همچنان منتظرم که بیایند دم شرکت بگویند "آقای قربانپور ، شما قبول شده اید ، بیایید با ما برویم" بعد یک مرد سیاهپوست بیاید و دو دستش را باز کند و توی یکی قرص قرمز باشد و یکی قرص آبی! اسم مرد هم باشد "دامبلدور"

چه ترکیبهای مسخره ای...

خونم بند نمی آید. نباید هم بیاید. خون که بند نمی آید! خون وقتی شروع میشود به ریختن ، میریزد تا تمام شود. دنیا تمام شود. قصه ی قابیل را که شنیده اید؟ همان خون اول بود. حالا دیگر بند نمی آید تا دنیا تمام شود.بعد یک هفته طول میکشد تا جای زخم خوب شود و حدود سه ماه طول میکشد تا محو شود.

در برخی موارد دیده شده جای زخم تا ابد میماند. بله ، جای زخم تا ابد میماند. اصلن معنی کلمه ی "زخم" در زبان تموبیلی که وجود خارجی ندارد و ساخته ی ذهن خودم است میشود همان "دائم و همیشگی و نامیرا"

به دور و برم نگاه میکنم. باید از کسی کمک بخاهم. اما کسی نیست. همیشه همین است. هر وقت کمک میخاهی کسی نیست. و وقتی میخاهی کسی نباشد همه میگویند "عزیزم کمک نمیخای؟"

نه نمیخام. برو گم شو...

خون بند آمده . زخم عمیق نیست. فعلن بی حس است. بعدن گز گز خاهد کرد. رویش را کمی پنبه میگذارم و چسب میزنم. باید بروم. کلی از کارهای مانده...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 5:58 توسط سه رنگ |

میخاهم من باشم ، تو باشی و آرامش. مهم نیست کِی؟ اصلن فکر کن پیر باشیم. کجا؟ همین گوشه کنار. جایی نه چندان دنج. جایی که دست همه به ما برسد. تو پیر باشی و من نیز. استکان چای توی دستم انقدر تکان بخورد تا سرد شود و نصفه. تو هم دور از چشمم بستنی بخوری بدجنس. خوب چرا از این کارها میکنی؟ انگار من چشم به بستنی های تو دارم.  خوب برایت ضرر دارد. تازه نوشابه هم میخوری میدانم. فکر نکن نمیفهمم که دختر کوچکمان همیشه وقتی از دانشگاه بر میکردد برایت کوکا میخرد!!!

آه ، باز یادم رفت ، میخاهم تو باشی و من. روی این صندلی ها که پایه ی گرد دارد بنشینم. مدام چای بخورم یا کتاب بخانم. همیشه هم زمستان باشد و شومینه هم روشن. همیشه شب باشد. یا نه ، عصر هم خوب است. عصرهای بیکار بودن ، کنار یار بودن ، دست کمی از شب ندارد! بعد تو بافتنی ... نه، خیلی کلیشه ایست ، تو یک کار جالب کنی ، مثلن گیم کنی، نه از گیم خوشت نمی آید ، میتوانی مثلن فوتبال ببینی یا یک چیز دیگر که خوشت بیاید و بتواند ساعتها وقتت را پر کند. من هم هر چند دقیقه با استرس سرم را برگردانم و نگاهی به تو بیندازم و آرام بگیرم و باقی کتاب را بخانم.

میخاهم تو باشی و من. پیر باشیم مهم نیست. چند تا بچه و نوه. حقوق بازنشستگی. من و تو و آرامش. هر روز غروب به هم نگاه کنیم و بگوییم امروز هم نیامد. منظورمان هم مرگ باشد. بعد یک روز بیاید چه؟ نه نه. بی خیالش. من  باشم و تو باشی و آرامش. مهم نیست بعدش چه میشود. موهایمان مثل پوستت سفید شده باشد. خنده هایت هنوز قشنگ باشد و از ته دل. بعد من صدایت کنم "دختر" تو بگویی "هَن"

میخاهم تو باشی ، من دیگر نباشم. مهم نیست که اذیت بشوی. نمیتوانم این چیزها را که نوشتم ، پیر که شدیم ، تصور کنم و تو نباشی.

اگر تو هم مثل من نمیتوانی ، دیگر مشکل توست...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:35 توسط سه رنگ |

جمعه به بیست و پنجمین نمایشگاه بین الاسلامی کتاب تهران رفته بودم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط سه رنگ |

لحظه هایی هم هست توی زندگی آدم ، پر از خالی. پر از بی اتفاقی. پر از بی خبری. پر از بی حرکتی و بی کاری. لحظه هایی که مثلن دوست داری بروی پرده ها را کنار بزنی و بیرون را نگاه کنی. اما بیرون چه چیزی در انتظار آدم است؟ هیچ!

لحظه هایی که دوست داری بروی روی تراس ، نه نه ، تراس خوب نیست، بروی روی ، اصلن چرا روی؟ بروی یک جایی که باد نیاید ، بعد سیگار بکشی. اما سیگار کام آدم را تلخ میکند. تازگی ها میگویند برای سلامتی هم مضر است! هه. سلامتی! سلامتی؟ از چه حرف میزنم؟ کدام سلامتی؟ دقیقن کجای این دنیا سلامت است؟ آدمهایی که بی هیچ دلیلی هم را میکشند؟ مردمی که بی هیچ دلیلی هم را نمیکشند؟ مردمی که بی هیچ دلیلی هر کاری میکنند و نمیکنند؟ یا مردمی که فکر میکنند حق با آنهاست؟ واقعن عجیب است. چطور ممکن است دو دسته آدم با هم در جنگ باشند و هر کدام فکر کنند حق با خودشان است؟ آیا مفهومی احمقانه تر از حق (همان حقی که آنها از آن دم میزنند) وجود دارد؟

لحظه هایی هست توی زندگی ، مثل وقتهایی که مینشینی مقابل دوربین یک عکاس تا عکست را بیندازد. همان چند ثانیه که هیچ کس حرفی نمیزند و همه ی جهان منتظر است تا انگشت عکاس فشار داده شود. لحظه هایی شبیه وقتی که نشسته ای تا آرایشگر موهایت را کوتاه کند و چند ثانیه حواسش میرود سمت کنترل تلویزیون ، لحظه های بی تفاوتی و بی کاری. لحظه هایی پر از فکرهای بی دلیل و بی مقدار. لحظه هایی پر از عمق و سطح. لحظه هایی پر از انتشار هزاران ترانه ی بی صدا توی ذهن. لحظه هایی که آدم عمیق میشود.

تنها در این لحظه ها ، آدمها را میتوان دوست داشت!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:46 توسط سه رنگ |

توی آمریکا و اروپا یکی کونش پاره میشه تحصیلات دانشگاهیشو تموم میکنه تازه مثلن میشه کارمند یا کارشناس. بعد کلی خوب باید کار کنه و کلی از خودش هوش نشون بده و تازه شانسم همراهش باشه تا مثلن بعد از چند سال بشه مدیری رئیسی چیزی. اما توی ایران میشه یه لیسانس چسکی رو ده سال طولش داد و همزمان مدیر چند تا شرکت بزرگ و پدر مادر دار بود. بعد میشه با بور خوردن تو جریانات سیاسی تخمی کیری مدیر بخشهای بالاتر شد و نهایتن میشه توی 30 سالگی ، تازه لیسانسو گرفت و توی یه رشته کاملن غیر مرتبط ، مدیر بزرگترین سامانه حمل و نقل کشور شد!

بله دوستان آقای علی محمد قلی ها مدیر متروی تهرانو میگم که با حکم سردار خلبان مدیر عامل مترو شده!!!


خدا شاهده من بیشتر از 50 تا آدم 30 ساله و بالاتر میشناسم که یا کار ندارن یا کار سیاه دارن. این مملکت فکر میکنین درست میشه؟ اینطوری بالاخره به جایی میرسیم؟ نه عزیزای من. خانه ، خانه که چه عرض کنم ، این ویرانه از پای بست ویران است.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:27 توسط سه رنگ |

کتابی که هر روز اضافه شود

هر روز زیادتر شود

رشد کند

کتابی که هر روز بیشتر ذهن مرا درگیر کند

کتابی که چیزها بیاموزد

کتابی همیشگی

کتابی که مدام باز شود

بسته شود

و بیاموزد

چشمهایت

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:56 توسط سه رنگ |

اولی

دومی

سومی

سومی

سومی

:)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:43 توسط سه رنگ |

1- مقوا را که دیده اید؟ اینها را برمیدارند به مقدار زیاد. بعد چرخ میکنند. با دستگاه های چرخ کن صنعتی. جوری که نه درشت باشد نه ریز. بعد همه را میگذارند توی ظرفهای بزرگ آب تا دو سه هفته بماند. توی هر ظرف هم چند صد گرم چربی گاو می اندازند. بعد مقواها تبدیل میشود به خمیری قهوه ای. روی آن به صورت قطره ای رنگ سفید میپاشند تا نقطه نقطه های سفید تولید شود. بعد کمی نمک میزنند و به شکل لوله های 15 سانتی با قطر 4 سانتی متر در می آورند.

2 - آرد برنج حاصل از خورده ریز ها و برنجهای فرسوده و کرم خورده و فاسد و پلوهای اضافه ی همه رستورانهای کشور را جمع میکنند و همه را تبدیل به پودر میکنند و بعد توی دیگهای بخار نیروگاه اتمی بوشهر به مدت دو هفته میپزند و بعد خمیر سفید به دست آمده را با دستگاه های حرفه ای قالب گیری که از این همه شرکت ماکارونی سازی ِ ورشکسته باقی مانده ، تبدیل به حجمهای ریز ِ اندازه ی برنج میکنند

3 - آب و کمی اسید را با نوعی اسفنج صنعتی چرب و رنگ قرمز به هم در قالبهایی گرد و یک اندازه میریزند و با چوب باقی مانده از کارخانه کبریت سازی یک دکمه هم ته ان فشار میدهند

این سه مورد به ترتیب کباب کوبیده و برنج و گوجه را تشکیل میدهد. اینها را همینطوری توی ظرفهای آلومینیومی که از آب کردن حلبهای روغن به دست آمده میگذارند و همه را با هم توی فرهای بزرگ کمی گرما میدهند و میشود چلوکباب کوبیده. همین کوبیده ای که میدهند ما بیچاره ها بخوریم.

حالا من مدتی خیره ماندم به این مترسک ِ چلوکوبیده. بعد قرچ قروچ نان خشک شده با نیمروی بدون روغن در ظرف نچسبی که تمام روکشش رفته را به آن ترجیح دادم.

آندره ژید عزیز باید بیاید این کوبیده ی ما را ببیند و درباره مائده های زمینی(پ.ن) اش تجدید نظر کند!

پ.ن : از جهت معنی ؛ مائده = سفره

پس نوشته : با شلیک هوا به آب ِ معمولی ، آب گازدار به دست می آورند. سپس با طعم دهنده های بسیار قوی و ایجاد واکنش هایی عجیب که آب را تبدیل به شکر صنعتی میکند آن را شیرین میکنند. سپس دو سه تا لنگ حمام را توی آب میخیسانند تا رنگ پس دهد و رنگ به دست آمده را که متمایل به نارنجیست به آب شیرین شده اضافه میکنند. میشود نوشابه!

مسلمن ترجیح میدهم که ننویسم ماست را چطور تولید میکنند...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:41 توسط سه رنگ |

اصلن نه میخام بحث علمی کنم و نه تاریخی. نه حتا میخام درباره مزیت های یک برنامه یا یک هنر یا یک اثر حرف بزنم و داد حمایت سر بدم و نه میخام موضع بگیرم. نه میخام حرف مفت و زیادی بزنم و هی تعریف و تمجید کنم و نه هی شکایت و آه و ناله و نفرین. نه بحث جدی و نه بحث طنز. نه اصلن بحثی کنم! فقط میخام یه پاراگراف براتون بنویسم که تا تهشو خودتون برین

از بهمن 87 تا حالا تلویزیون ندیدم. ینی نه اینکه بیاین حالا گیر بدین ینی نه فوتبال دیدی نه برنامه ی علمی نه اخبار نه هیچی. خوب گذری ممکن بود ببینم. اما هرگز نشد دست ببرم به کنترل تا روشن کنم ببینم چی نشون میده. ینی تماشاگر تلویزیون نشدم. آره گاهی شد داشتم رد میشدم از جلوش دیدم یه چیز جالبه نشستم چن دقه. گاهی شد بابام صدام کرد که برم ببینم رفتم دیدم. اونم در حد چن دقیقه. اما به طور کلی و معنایی از بهمن سال 87 دیگه تماشاچی تلویزیون نبودم. نه فقط تلویزیون ایران. بلکه حتا شبکه های دیگه. من فیلم میبینم فقط. و خبرها رو میخونم. و بعضی برنامه های مهم رو از اینترنت دانلود میکنم و میبینم. من به تلویزیون هیچ علاقه ای ندارم و خوشحالم از این بابت. خوشحالم که معتاد و وابسته ش نیستم. خوشحالم که میتونم در زندگی آیندم توی خونه ای زندگی کنم که تلویزیون توش نباشه. اما به جرات میگم اگه فقط 30 درصد ، نه نه ، زیاده ، 20 درصد ، فقط 20 درصد ِ برنامه های تلویزیونهای مختلف ، همه ی تلویزیونهای همه ی شبکه ها رو عرض میکنما ، به زیبایی و منحصربه فردیِ این 20 و خورده ای قسمت ِ کلاه قرمزی باشن که توی عید پارسال و امسال پخش شد ، اونوقت حتمن میرم یه تلویزیون گنده و خوب میخرم. با یه دست مبل راحتی که بذارم جلوش!

پ.ن : چقدر این حمید جبلی و ایرج طهماسب رو دوست دارم :)

پ.ن : تازه من نسخه دانلود شده ی بی کیفیتش رو دیدم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 19:47 توسط سه رنگ |

شرکتهایی هم هست که کار تورهای مسافرتی انجام میدهند اما صرفن با رویکردی ورزشی. نه آنطور ورزشی که مثلن بروی مسافرت و ورزش کنی ها. نه ! این که احمقانه است. آدم که نمیرود مسافرت برای ورزش کردن. مسافرت جایی است که بدون شک آدم باید تنها در آن بخندد و بخورد و ببیند و حال کند و لذت ببرد و استراحت کند. نه اینکه مثل سگ بدود و عرق کند یکی قد گردو ! بعد بوی سگ هم بگیرد و بعد مثلن جان بکند و برود بالای کوه بی آب و علف و این کارهای سخت که عمومن وقتی در شهر خودت هستی باید بکنی. تا بعدش بروی خانه استراحت کنی. نه مسافرت ورزشی که میگویم و اینطور شرکتها میبرند ، به عنوان تماشاچی میبرند ملت را. یعنی مثلن تو میخاهی بروی بازی جام جهانی کاراته را ببینی. نه البته. کاراته که ورزش نیست. هی آه و اوه و وواه میکنند و به هم لگد میزنند و هر کس بهتر ادای این چشم بادامیها را در بیاورد برنده شود! نه. یک ورزش دیگر. مثل فوتبال!

بله ، شرکتهایی هست که آدم را می برد دو سه روز در شهری که مثلن قرار است یک مسابقه فوتبال مهم برگزار شود میگرداند و جاهای دیدنی را نشان میدهد بعد روز بازی هم میبرد استادیوم تا بازی را ببینیم و بعد بر میگرداند به خانه و کاشانه. دمشان گرم. البته به شخصه خودم به مقوله ورزش علاقه ای ندارم و ترجیح میدهم نه در مقام ورزشکار و نه در مقام تماشاچی برای آن خرجی نکنم. اما چه میدانید شما. گاهی آدم برای بر آوردن یک آرزوی ته دلی ، یا یک رویای دیرینه ، یا یک هدیه ی زیرپوستی ، یا یک سورپرابز عاشقانه ، چه کارها میکند! فرهاد برای شاد کردن معشوقش کوه کند. یک مسافرت بردن برای دیدن یک بازی توی استادیوم که چیزی نیست...

پ.ن: اگر توی استادیومهای این مملکت هم زنها را راه میدادند خوب بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:52 توسط سه رنگ |

بیا بشین میخام دو کلوم حرف بزنم باهات
مثل دو تا آدم بالغ
البته که من آدم کسشری هستم عزیزم
‫چون توی یه جامعه کسشر بزرگ شدم‬
یه دنیای کسشر
‫چون همیشه تو زندگیم مشکلات کسشر داشتم‬
‫چون با فکرای کسشر زندگی کردم‬
‫و حتا توی همین دنیا به موفقیت هم رسیدم‬
‫در واقع به کسشر رسیدم‬
‫من به موقعیت هزاران نفر غبطه میخورم‬
‫هزاران نفر به موقعیت من‬
‫و این یه چرخه ست‬
‫بارها و بارها آدمهایی رو میبینم‬
‫توی دلم میگم‬
کاش منم مثل این نفهم بودم
‫نمیفهمیدم‬
‫بعدتر میبینم که اون پیش خودش غبطه میخوره که کاش مثل من میفهمید و تحلیل میکرد‬
‫تازه مثل منی که فرق هِر رو از بِر تشخیص نمیدم!‬
‫این چرخه ی کیری همچنان ادامه داره‬
‫کل دنیا رو در بر میگیره‬
‫همه دارن حسرت میخورن‬
‫همینه که هر روز وضع دنیا بدتر میشه‬
‫هر روز افسردگی بیشتر میشه‬
و آدما وقتی افسرده تر میشن دنیا و مافیها بیشتر به تخمشون میشه
‫واسه همین قتل و فحشا بیشتر میشه‬
‫هر روز دنیا خرابتر میشه‬
‫و آدما بیشتر به چیزای کسشر پناه میبرن‬
یا به تخیلات ِ توی قصه ها
تخیلاتی مثل مذهب و عشق
‫امروز روز‬
‫از هر کی خوشت اومد ، میگی این عشق منه
و این میشه دستاویزی تا در بری از فساد دنیا‬
آخه توی حافظه ی بشر ، عشق هنوز پاکه‬
اما واقعن اینطوری نیست‬
اصلن ‫هر حسی عشق نیست‬
‫هر خوش اومدنی عشق نیست‬
‫آدما اینقدر راحت عاشق نمیشن‬
‫آدما اصلن دیگه عاشق نمیشن
شاید تک و توک
یه گوشه کناری
یه عشق عجیب غریبی
وگرنه همه ش سرابه‬
‫فقط برای گذرون بهتره‬
‫میبینی‬؟
حتا آدمی مثل من که هر روز و دقیقه بهت میگه "تلاش کن و زحمت بکش و مفید باش و پیشرفت کن و فلان..."
‫وقتی دیوارای مغزشو کنار بزنی توش ایناست‬
از این فکراست
‫دنیا کسشره عزیزم‬
‫دنیا شوخیه‬
‫خدا دستش خورد به دکمه‬
‫وگرنه قرار نبود این همه شلوغ کاری بشه‬
‫همه چی سر کاریه عزیز
‫غصه خوردن حماقته‬
:)

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:28 توسط سه رنگ |

گاهی این حرفهای مسخره درباره تکنولوژی و فرهنگ استفاده از آن به شدت برای ما صدق میکند. آدم دلش میخاهد یک نگاهی بیندازد و به شکل دگرگون شده ی روابط انسانها در جامعه ای که همه به هم میگویند"شما"!

خیلی سخت است که در جهان واقعی بتوانی به دیگران نزدیک شوی. اما تکنولوژی و مفهوم ارتباط مجازی کار را راحت میکند. خیلی دلم میخاهد یادداشت مفصلی در این باره بنویسم. از دیالوگهای بسیاری که درباره جامعه های مجازی سر میگیرد. مثل همین فیس بوک یا فرندز فید یا توئیتر. یا چه بسیار روابط و آشناییهایی که از اینجا سرچشمه میگیرد. یا حتا عشقهایی که از اینجا شروع میشود. شاید خیلی زود بنشینم و این یادداشت را بنویسم. اینکه چرا نسلی بیشتر ترجیح میدهند توی فیس بوک بگردند تا توی پارک. نسلی که دختربازی را جز در اینترنت انجام نمیدهد. تن به عشقهای پرشور نوجوانی نمیدهد و اولین پله های مسیری که آدم را به این همه تفاوت بین زن و مرد میرساند چند تا یکی توی فیس بوک میگذراند. تازه این تنها برخوردهای بین دو جنس است. در تجارت هم ، در هنر هم ، در هزار و یک چیز دیگر هم اوضاع همین است. اینکه چرا مردم همه جامعه ی واقعی را کنار گذاشته اند و زندگیشان را توی فیس بوک معنی میدهند. شاید مشکل فقط فیس بوک هم نباشد. کلن اینترنت و جامعه مجازی، که انسانها را از هم دور میکند. دوستیها را سطحی و سریع میکند. چیزهای مهم را بی اهمیت و چیزهای بی اهمیت را مهم جلوه میدهد.

باید بیشتر فکر کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:26 توسط سه رنگ |

شبیه فیلمهای ایرانی

و بیمار اورژانسی

و بیمارستان

و چراغهای سقف راهرو

شبیه اتاق عمل

و خبرهای خوب دکتر

شبیه ملت منتظر و نگران

شبیه سلامتی است

این ماجرای شورانگیز ما

و چراغهای اتوبانی که به خانه ات میرسد

و آمدنت

و من

و تو!


+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 3:55 توسط سه رنگ |

ما به غم محتاجیم. انگار خون ِ توی مغز هر آدمی از یک چیز تشکیل میشود که در زندگیش خاص است. خون ِ توی مغز من هم انگار از غم تشکیل شده. اینطور که این روزها در شادی و خوشی تعطیلات در شمال ، اصلن دست و دلم به نوشتن نمیرود. یک جوری شده ام. اصلن مغزم کار نمیکند که بنویسم. فکر که میکنم میبینم شرایط همان است که بود. فقط این روزها خوش ترم. بهرحال تعطیلات است و هی مهمانی و هی غذا و غذا و غذا...

شاید پیش خودتان بگویید در چنین شرایطی مطالب غم دار نمیتوان نوشت. اما طنز هم که میخاهم بنویسم باز نمیشود. شاید همین مطلبی که میخانید به نوعی طنز باشد. شاید هم نباشد و فقط یک مطلب معمولی بی پایه و اساس باشد. اما قبول کنید که آدم وقتی شاد است کمتر میتواند ذهنش را جمع کند و یک چیز به درد خور بنویسد. این شاید یک راز باشد یا یک قانون یا یک خصوصیت یا یک کرسی شعر!

اما این روزها دست و دلم به نوشتن نمیرود همیشه یا میخابم و یا میخورم یا میروم به گردش. (شما هم همیشه در گردش و خوشی) تازه زورم هم رسیده به یک بنده خدای عزیزی و هی گیر میدهم به او که "ترجمه کن" "ترجمه کن" "ترجمه کن" او هم میگوید "چشم آآآآقاااا"

خلاصه اینکه ما به غم محتاجیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 20:12 توسط سه رنگ |

هوا را ، بهار را ، صدای آب جویبار را ، نغمه پرنده های بیقرار را ، زیبایی شکوفه ها و سبزی سبزه زار را ، ابرهای پر بار و زمستان و سردی رهسپار و آواز سه تار و بوی بیجار و دولت بیدار و جماعت هشیار و این همه غمگسار را ، پرواز آبشار را ، سوت کشیده ی قطار را ، جوانان بیکار و بیعار را ، زندگی شیرین توی غار را ، شادی مردمان so close و so far را ، کرمهای کشیده شده بر منقار را ، فصل شکار را و سلامتی هر چه بیمار و اصلن لواشک انار و زیاد شدن حقوق هر چه عیالوار و دور شدن سگ هار و شادی از این نوع بسیار را و پایان شبهای تار و هر چیز خوب دیگر را با طعم سیر تازه عوض نمیکنم.

اصلن تو بگو خود عید نوروز و صد سال به این سالها و تبریک بسیار را!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 21:37 توسط سه رنگ |

روزی شیخ به بیماری "استنفروموکلشیناکومینیکستیک گالضیلا" مبتلا شد. بعد همه ی مریدانش که آدمهای شوخ طبعی بودند و فارق از هر منطقی در هر شرایطی دست از شوخی و خنده و مسخره بازی بر نمیداشتند دورش جمع شدند و یکی یکی به ترتیب از شیخ میپرسیدند "گفتی چه بیماری ای؟" و شیخ مدام میگفت "استنفروموکلشیناکومینیکستیک گالضیلا" بعد مریدان جملگی میخندیدند و همین منوال ادامه داشت تا اینکه آخرین مرید از شیخ پرسید "یا شیخ! ضایع تر از این چیزی نبود؟"

شیخ لبخندی زد و گفت "آدم استنفروموکلشیناکومینیکستیک گالضیلا بگیرد اما جو گیر نشود ! آن هم در این روزهای پایان سال که هیچ ربطی به نوروز و عید و شادی ندارد و هر کسی جوگیر میشود و عید را به این و آن تبریک میگوید!"

مریدان جملگی نعره زدند و سر به صحرا نهادند...


تقدیم به رضا یگانه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 13:52 توسط سه رنگ |

به عنوان پیشنهاد نامگذاری سال 1391 و با توجه به اینکه سال 91 سال نهنگ است :

سال نهنگ دولت در دهان ملت!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 14:27 توسط سه رنگ |

یک بیماری هم هست که اگر توسط این پزشک های بیکار کشف شود احتمالن نامش میشود "اختلال دوقطبی لحظه ای"

یعنی کلی شور و شوق داری برای یک موضوعی بعد یکدفعه آن موضوع به نظرت احمقانه و چیپ میرسد. بعد دیگر ولش میکنی. بعد تر که میشود دوباره آن موضوع به نظرت مهم میرسد و پشیمان میشوی که چرا دیوانه شدی و به آن اهمیت ندادی

این را تازگی ها خودم کشف کردم. حالا خیلی مانده تا پزشک ها پیدایم کنند!


پ . ن : اما چیزهای مسخره ، خیلی بهتر از چیزهای خیلی مسخره هستند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 12:5 توسط سه رنگ |

این مطلب یک جور نامه سرگشاده است به تمام چاقهای عشق غذا. آنها که عاشق خوردن هستند اما چون چاق میشوند نمیتوانند با خیال راحت غذا بخورند!

یک آدم شکمو

شاید بشود گفت کاملترین تعریف کوتاهی که میتوانم از خودم بگویم همین است. من یک آدم شکمو هستم. اولین اتفاقی که باعث شد عمیقن به این موضوع پی ببرم در کودکیم بود. یادم است اولین سالی بود که ماه رمضان به یک سن معقولی رسیده بودم و به قول خودم روزه گرفته بودم. دومین یا سومین روز از ماه رمضان گذشته بود و من دو سه تا روزه گرفته بود. نزدیک ظهر چهارمین روز بود که از دست پدرم بسیار عصبانی شدم که چرا روزه نمیگیرد و من چرا مجبورم روزه بگیرم. اما آن وقتها روزه گرفتن در نظر من ریشه در مردی و استقامت و رادمردی داشت. 10 سالم بود شاید. بوی ناهار پدرم پیچیده بود توی کل فضای خانه. من تازه در کتاب علوم خانده بودم که "بو" چطور تشکیل میشود و وقتی بوی غذا به دماغم خورد به تک تک سلولهای غذا که بر اثر گرما وارد هوا شده و منتشر شده اند و به بینی من رسیده اند فکر کردم. دلم میخاست دهانم را باز کنم و یک عالمه از سلولهای غذا از راه هوا وارد دهانم شود!

ناهار پدرم که تمام شد از غذا یک تکه ران مرغ باقیمانده بود. خوب یادم است که من در اقدامی انتحاری و شجاعانه وقتی همه خابیدند رفتم سر ماهیتابه و تکه ران مرغ را با اشتها گذاشتم توی دهانم و چرخاندم و جویدم. شاید باورتان نشود ، پر عذاب وجدان ترین غذای تمام عمرم بود. تکه های سرخ شده ی مرغ ( که آن روزها چندان هم ماشینی نبود و هنوز طعم و مزه داشت) زیر دندانم له میشد و من لذت میبردم از این همه طعم خوبو  دلنشین. بیشتر از هر وقت دیگری مرغ را در دهانم جویدم و از طعم آن لذت بردم اما در نهایت آن را ریختم توی سطل زباله. بله ، من روزه ام را باز نکرده بودم. چون هیچ غذایی از حلقم پایین نرفته بود. فقط غذا را جویده بودم! من عاشق طعم غذا بودم. از آن روز کارم همین بود که هر روز روزه میگرفتم و وقت ِ ناهار یک مقدار غذا را میجویدم و قورت نمیدادم تا روزه ام باطل نشود!

آن سال رمضان تمام شد و من بعدها فهمیدم که این راه اصلن درست نیست و بالاخره مقداری از غذا ناخاسته میرود پایین یا جذب زبان میشود ، اما این موضوع که من چرا این همه عاشق طعم هستم همیشه در ذهنم ماند. سالها گذشت ، من بسیار چاق شدم. در حدی که در یک دوره ی کوتاه از زندگیم ، گردن نداشتم. از زیر چانه ام شکم شروع میشد تا بالای... اما دست از خوردن بر نداشتم.

من هنوز هم همینم. البته بعد از خدمت و لاغری 19 کیلویی ام ، حالا دیگر خیلی بیشتر از قبل مراقب خوردنم هستم. سعی میکنم همیشه زیاد روی نکنم. حالا فقط 7 ، 8 کیلو اضافه وزن دارم. و این مقدار بسیار معقول است. در نظر من هیچ لذتی در دنیا بالاتر از خوردن غذای خوب نیست...

اگر بخاهم درباره نظریات و عقایدم در زمینه غذا و خوراکیها بنویسم شاید وقت کم بیاورم. اما همین را بدانید که شخصیت من بسیار وابستگی به شکمویی من پیدا کرده. اکثر دوستان نزدیکم میدانند که من به شدت شکمو هستم و یکی از مواردی که همیشه حسرت مرا برانگیخته میکند این آدمهایی اند که هر چه میخورند چاق نمیشوند. من معتقدم اگر قرار باشد همه در زندگی دیگری مجازات شویم ، ما چاقهای عشق غذا را باید بفرستند بهشت. هر چقدر هم که گناه کرده باشیم ، بخاطر همین موضوع در همین دنیا مجازات شده ایم!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 19:58 توسط سه رنگ |